|
گرم باز آمدی محبوب سیم اندام سنگین دل/گل از خارم بر آوردی و خار از پای و پای از گٍل |
.... برقی جهید و چوب درخت کهن بسوخت! چون آن درخت سوخته ام در کویر عمر ای کاش٬ خاکستر وجود مرا با خویش٬ می برد باد٬ باد بیابانگرد. ای داد٬ دیدم که گردباد - حتی خاکستر وجود مرا با خود نمی برد
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 16:29 توسط یک نفر دیوانه |
دیدم در آن کویر درختی غریب را محروم از نوتزش یک سنگ رهگذر تنها نشسته ای٬ بی برگ و بار٬زیر نفسهای آفتاب در التهاب٬ در انتظار قطره باران در آرزوی آب ابری رسید - چهره درخت از شعف شکفت دلشاد گشت و گفت: ای ابر٬ای بشارت باران! آیا دل سیاه تو از آه من بسوخت؟! غرید تیره ابر٬ برقی جهید و چوب درخت کهن بسوخت!
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 10:27 توسط یک نفر دیوانه |
گفتم : بهار
خنده زد و گفت:
ای دریغ
دیگر بهار رفته نمی آید
گفتم:پرنده
گفت:
اینجا پرنده نیست!
اینجا گلی که باز کند لب به خنده نیست
گفتم:درون چشم تو دیگر...؟
گفت:
دیگر نشان ز باده مستی دهنده نیست
اینجا بجز سکوت سکوتی گزنده نیست!!!
+ نوشته شده در دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 19:34 توسط یک نفر دیوانه |