تبليغاتX
یادداشت های یک نفر دیوانه - آن کیست؟

یادداشت های یک نفر دیوانه

گرم باز آمدی محبوب سیم اندام سنگین دل/گل از خارم بر آوردی و خار از پای و پای از گٍل

آن کیست کز روی کرم با چون منی یاری کند        بر جای بدکاری من یک دم نکوکاری کند

زندگی آنقدر وحشتناک شده که دیگه حس می کنم یه دیوونه زنجیری شدم.

حس می کنم تمام سلول های بدنم دارن دیوونه بازی در میارن .

زندگی اونقدر یکنواخت و مسخره شده که فکر می کنم نقشم حتی از نقش قلمدان صادق هدایت نیز بی رنگ تر شده.

حرف صادق هدایت شد!!

بوف کور!!!

یه سری مسائل به ذهن کج و کوله من خطور کرد که ترجیح می دم تو همین انفرادی تاریک بمونن.

یکی می گفت:زندگی 3چیز بیشتر نیست:1-به اجبار به دنیا اومدن.2-با حسرت زندگی کردن و 3-با آرزو مردن

ولی زندگی با زجر زندگی کردنه.یعنی بهترش اینه که زندگی زجره!!همین.هیچ چیز دیگه ای هم نیست.چون به دنیا اومدن جزو زندگی نیست و و قتی هم مردی دیگه با آرزو و بی آرزو نداره.

آرزو ها فقط وقتی به وجود میان که دست نیافتنی باشن!!

این رو زندگی یا همون زجر در گوش من گفته.

این زندگی خیلی نا مرده که می ایسته جلوی من و خیلی رک میگه:سرکاری بنده خدا!!

ابر با من می گفت:چه تهیدستی مرد.

باد باور می کرد.

دوست دارم بخوابم ولی نمیشه

دوست دارم بخوابم و خواب ببینم ولی نمیشه

باید چشمام رو ببندم و دست هامو روی سینه بذارم و دراز بکشم.و همه اینا فقط در یه صورت محقق می شه.!!

......

به هر حال تا یه مدتی این وبلاگ رو تعطیل می کنم.چون احساس می کنم با دست و پایی بسته به تخت با زنجیر دیگه نمی تونم بنویسم!!

چون چند وقته ارتقاع گرفتم و دیوانه زنجیری شدم!!

هر چند زنجیر هم دیگه چاره کار منو نمی کنه.

خدا رو نمی دونم!!

 

                                                                                       دیوانه

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 22:13 توسط یک نفر دیوانه |